فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز

ساعت فلش

كد ساعت

 ثمین بهترین هدیه آسمانی
X

ثمین بهترین هدیه آسمانی

دلنوشته هایی به دختر نازنینم

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد
خوش آمدید

خدا را شاکرم که نعمت مادر شدن را به من ارزانی داشت، تا باور کنم زندگی زیباست و  زیباترین زیبای زندگی، گشودن چشم بر صورت معصوم طفلی است که آغوش گرم تورا می طلبد و نوازش دستان پرمهرت را خواهان است.

در این وبلاگ گوشه ای از لحظات شیرین و فراموش نشدنی من و دخترم ثمین به قلم کشیده می شود، تا به یاری خدای متعال و دلگرمی نظرات و راهنمایی های شما بازدیدکننده عزیز، لحظه لحظه بزرگ شدن او را جشن بگیرم.

چشم انتظار نظرات شما عزیزان هستم.

[ يکشنبه 12 خرداد 1392 ] [ 12:20 ] [ مامان ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد
بهمن 95

سلام.

مدتهاست سری نزدم. مدتهاست سر زدم ولی چیزی ننوشتم. نه اینکه دوست نداشته باشم.واقعا نمیدونم از کجا بنویسم. چطور شروع کنم. چطور ادامه بدم.

دوست دارم مثل قبل لحظه به لحظه خاطراتت رو اینجا ورق بزنی، ثانیه به ثانیه خوشیها و  ناخوشیها  را ببینی و گذر  سریع اونا رو .

بچشم بر هم زدنی یکسال از اخرین پستی که گذاشتم، گذشت!!!!تو چچهاسال و نیمه شدی.

همچنان عشق من و بابا هستی و البته همه زندگی ما. 

امروز احوالم ناخوش بود نرفتم سرکار. صبح که بیدارشدم گفتم بریم مهد مامان؟

_ وای نه، تو امروز حال نداری، باید ازت مواظبت کنم!!!!!!

تازه برام صبحانه و میوه و اب هم اوردی و میگفتی تو بشین، حال نداری.

این شد که بیشتر بهم حس غرور دست داد.

دوستت دارم دختر گلم.

 

 

 

[ سه شنبه 5 بهمن 1395 ] [ 21:23 ] [ مامان ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد
پاییز94

دخترکم

پاییز تازه و پر مشغله ای رو سپری کردیم. من یکشنبه تا چارشنبه، به روال گذشته سر کارم. پنج شنبه ها دانشگاه کلاس دارم و جمعه و شنبه رو کلا پیش تو  وقت میگذرونم.

بابایی پنج شنبه ها و جمعه ها کلاس داره.

هفته آخر آذرماه شدیدا انفولانزا گرفتم و سه روز خونه مامان جون بودیم، در بس.

29آذر حتی معامله فروش خونمون رو هم کردیم و فعلا خانه بدوشیم تا یه موقعیت مناسب  نصیبمون بشه.

یه جورایی تصمیم به انصراف هم گرفته ام. که البته فعلا هنوز مسکوت مونده ولی تصمیمم قطعیه.

خصوصا وقتی علاقه ثمین رو به شعر حفظی میبینم. چیزی که قبلا دوست نداشت.

الان شعرهای زیر را کامل بلده:

باز تلفن زنگ میزنه، رسیدیم و رسیدیم، اتل متل توتوله، یه توپ دارم قلقلیه، بزی نشست تو ایوون،

خیلی دوست داره با من وقت بگذرونه و من بی جهت کل وقت و انرژی ام را دارم صرف تحصیل!!!! میکنم.

انگیزه بچه داری ام هنوز به همه انگیزه هام میچربه!!!!

با توکل به خدا همه چی به ارامش قبل پیوند بخوره. انشاله.

التماس دعا از شماهم دارم.

 

[ پنجشنبه 3 دی 1394 ] [ 14:10 ] [ مامان ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد
ثمین تایپیست!!

847پ

ثمین: مامان اجازه هست تایپ کنم؟/پو 

من: بیا مامان جونم

خ45ت/ذدئ+-

ئودذزرزطظ3.0÷سثصث÷ص33333333333333

دووووووووووووووووووو

چک

مورخ : 94/08/03

5 روز مانده به 39 ماهگی؛ در حالیکه من سراپا غرق استرس درسم و شبها 3 تا 6 مشغول مطالعه!!!!!!!

اونوقت باید حالا با ثمین بشینم تا سرگرمش کنم!!

[ يکشنبه 3 آبان 1394 ] [ 21:01 ] [ مامان ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد
مهرماه 94

دختر گلم

این روزها اینقدر زیبا با کلمات بازی می کنی که من جا می مانم به شرح کامل تعریف هایی که می کنی برسم.

مثلا:

- مامان! بابایی کی برام  ماشین شارژی می خره اینشالا......

- بابا ، شما نمیخای بری سربازی!!!!1

[ يکشنبه 3 آبان 1394 ] [ 20:54 ] [ مامان ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد
نامه ای به دخترم


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ سه شنبه 14 مهر 1394 ] [ 22:18 ] [ مامان ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد
شهریوری که گذشت!

عزیز دلم

تابستان سپری شد، پر از فراز و نشیب های تازه و البته با اخبار خوشایند و دردسرهای جدید!

_ نتایج مصاحبه دکتری را اعلام کردند و من قبول شدم.... هرچند ترجیح می دادم این اتفاق نمی افتاد! و من به این بهانه از سختی راهی که پیش رو دارم، شانه خالی می کردم.

_ بابایی مدیریت منابع انسانی قبول شد، ثبت نام کرد و همچنان چون من  مردد است و بیشتر از من به رو می آره!!!!

_متاسفانه مادربزرگ ملیکا ناگهان فوت شد و ما مبهوت ماندیم.

_عمه سمیرا عروس شد. و تو شادی های تازه ای رو تجربه میکنی.

_ من همچنان پیگیر استعفایم از ریاست هستم و خوشبختانه دارم موفق میشم. 

_دایی در شرف رفتن به سربازیه!

پی نوشت:

_ اولین بار توسط پلیس جریمه شدم!!!!!! موبایل حین رانندگی!

_ به جای پنج شنبه ها، شنبه تعطیل شدیم! و البته من پنج شنبه ها باید برم دانشگاه کلاس دارم.

_ خدا در تصمیمات پر مشغله ای که گرفتیم یاریمون کنه. انتخاب کردن راهی بین آرزو و انتظار خیلی سخته و دل به دریا زدن گاهی خطرناک 

بماند که من عاشق خطرم!!!

!!امیدوارم تو هم کمکم کنی.

دوستت دارم.

 

 

 

[ سه شنبه 14 مهر 1394 ] [ 22:18 ] [ مامان ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد
جالب انگیز 37

ثمین عزیزم، سلام

تعداد شیرین کاریهایت آنقدر زیاد شده که نگو ونپرس. و البته حرفهات که گاهی ما رو انگشت به دهن میذاره. خدارو شکر، خیلی خجالتی نیستی و نظرت رو به جمع میگی و حتی تو مباحث بزرگتراهم شرکت میکنی! 

در حال حاضر تنها مشکلمون با تو نق زدنت هست که تا وقتی یا چیزی بر وفق مرادت نباشه ادامه داره. تقریبا هر نوع گل سر،گیره، کش مو یا تلی که دیدی میخای بخری و چون موهات کوتاهه توجیهت اینه که خوب دستم میگیرم!

_ شبها خیلی دوست داری خونه پدرجون به قول خودت بودونی! اخیرا بابایی که از سر کار و دو ساعت زودتر از من  میاد دنبالت میگی: 

«بابایی، شما برو بخواب. من اینجا میمونم با مامان میام. برو بخواب ، خدافظ برو دیگه، من خوابم نه میاد!!! ....»

 _ رفتیم دندانپزشکی برای بابایی، خانم آقای دکتر، توی اتاق بغلی دندون بچه ها رو معاینه میکرد.رفتی خوب نگاه کردی، اومدی بلند میگی:« من هم خانم دکتر معاینه کنه، بهم جایزه بده. از اون جایزه ها میخام ها».

خانم دکتر هم دست آخر همین کار رو کرد.

_ باهم رفته بودیم مطب دکتر من، تو هم ذرت خورده بودی للیوانشدست من بود. گفتم بذار ببینم سطل آشغال کجاست، بندازمش. لیوان بدست دور مطب میگشتم که صدا زدی: « خانوم! خانوم!_ خانم منشی گفت، جانم؟  _ سطل زباله کجاست؟ » 

مثلا جمعیت مطب همه تو ذوق بودند و تو توی کیف!

_ خانم آقای قربانی، دوست بابایی بهت گفت، موش بخوردت. مکثی کردی و گفتی: خوب موش شما رو بخوره!!!!

_ من: مامان!آخه خونه مامان جون چی هست که خونه خودمون نیست، میخای اونجا بمونی؟ ثمین: « .... مثلا .... مامان جون چای دم میکنه!!!!»

_

[ شنبه 7 شهريور 1394 ] [ 18:12 ] [ مامان ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد
دو روز آخر هفته جذاب!

پنج شنبه 22 مرداد: 

پادنا، روستای امیر آباد، منزل جهان و مراد.

با حضور مادر جون پدر جون و خانواده عمه منصوره و خانواده اسلام.

عصر پنج شنبه: لب رودخانه 

شب: عروسی بسیار بسیار قشنگ محلی با رقص و دستمال بازی

جمعه:یه جایی قبل از پرورش ماهی متروک، سرسبز و خوش آب و هوا. 

جای همگی سبز. خیلی خوش گذشت.

[ شنبه 31 مرداد 1394 ] [ 20:16 ] [ مامان ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد
تهران... مصاحبه!


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ شنبه 31 مرداد 1394 ] [ 20:11 ] [ مامان ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد
و اما.... تولد!!!

عصر ه شنبه یکم مرداد،با سه هفته تاخیر

نکته جالب تولد، تزیینات اون بود که شب قبل توی باغ انجام دادیم و فقط بادکردن بادکنک ها رو به روز تولد موکول کردیم .

حالا روز تولد رو فرض کنید، ساعت چهارونیم عصر،ما سه نفری راهی باغ شدیم. مامانجون زودتر از ما رسیده بود و توی حیاط روی تخت منتظرمون بود.

منم بعداز احوالپرسی پریدم برم بادکنکها رو باد کنم.

چشمتون روز بد نبینه، اولین بادکنکی که داشت کاملا باد میشد یهویی ترکید و مستقیم خورد تو چشمم!!!!

ساعت پنج بود و تا نیم ساعت هم ابریزش شدید ودرد چشم داشتم.حتی چشمم متورم شد وباز نمیشد. تا اینکه تصمیم گرفتیم بریم دکتر. اوضاع خیلی وخیم بود.

خلاصه مامانجون بیچاره تنها موند توی باغ و ما   از این مطب به اون مطب ،تا اینکه رفتیم پیش دکتر ناظم.حالا بماند معطلی توی مطب و اشتباه داروخونه در دادن قطره و ...

ساعت هفت کیک رو خریدیم و هفت ونیم توی باغ بودیم. همه مهمونای عصر هم اومده بودند.

شکر خدا بخیر کذشت.ولی مراسم تولد رو به بعد از شام موکول کردیم که اتفاقا بد هم نشد. 

پذیرایی: شربت ،هندونه،کیک، تخمه، خربزه

شام: چلو مرغ و خورش فسنجون ،ته چین، سالاد کلم و ژله خرده شیشه، مخلفات جزیی دیگه.-ناگفته نمونه که درست کردن ژله و سالاد بدون وجود یخچال معضلی بود!!، بخاطر همین از تیرامیسووصرف نظر کردم.

و اما کادوهای تولد:

مامان وبابا: اسکوتر

مادر و پدرجون: پانصدهزار ریال

مامانجون و پدرجون: پتوی نرمینه نقش برجسته

عمه منصوره: شلمن

عمه سمیرا : سنتور کودک

زن عمو جواد: بازی فکری با عنوان سوزنی گل.

دایی حمید: پتوی مسافرتی

دست همگی درد نکنه.زحمت کشیدند.

تولد خیلی خوب و باحالی داشتی، به همه حسابی خوش گذشت. جالب بود بارون عجیبی هم موقع شام شروع شد که ناچارا ففرشهاروجمع کردیم وبقیه مراسم رو تو سالن ادامه دادیم. 

شب به یادموندنی ای بود، با خاطره تلخ چشم درد یک هفته ای من!!!

انشاله صدساله بشی دلبندم.

خیلی دوستت دارم.

[ سه شنبه 13 مرداد 1394 ] [ 22:50 ] [ مامان ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد
مقدمات تولد سه سالگی

 از انجا که تولد ثمین جون هشتم تیرماه و مصادف با ماه رمضوننشده بود، تصمیم گرفتیم که جشن تولدش رو با تاخیر  و  بعداز ماه رمضون برگزارکنیم.امروز پنج شنبه یکم مرداد ماه، طبق روال سالهای گذشته، توی باغ و به صرف عصرونه و شام.

امیدوارم روز و شب خوبی داشته باشیم.

با حضور پدرجونا و مامان جونا، دایی ها، عمه ها. ملیکا،عباس،علی، محمدحسین و اون یکی علی، متاسفانه خاله دیروز راهی مشهد شد. عمو هم مسافرته!

پی نوشت:

_ هوا کاملا بارونی و ابریه! در کمال تعجب دمای هوا طی سه روز اخیر ده درجه کاهش پیدا کرده، توی استانهای شمالی سیل اومده و اینجا هم بی نصیب از بارش الهی نبوده.

_ یخچال باغ ماه قبل داغون شد، یخچال خونه دیروز!!! ژله های تدارک دیده شده برای امشب در یخچال مادر به سر میبرند!! سالاد همچنان در بازار! 

_ دیشب تزیینات باغ رو انجام دادم به جز بادکنک ها. که چندتاییشون همون دیشب پکیدند! لذا قرارشد امروز باد شده و نصب بشوند تا تلفات کمتری داشته باشند.

_ من هم خونسرد! فقط استرس شنبه و رفتن سرکار رو دارم! 

_ حس سورپرایزگی ما خانواده، این بار هم سبب شد که جریان تولد رو به کسی نگیم، فقط مهمونی شام دعوت کنیم، ببینیم چی میشه!!!!

 

[ پنجشنبه 1 مرداد 1394 ] [ 9:10 ] [ مامان ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد
جالب انگیز ماه35

_ برای بابایی که تولد گرفتیم، همون موقع به بابایی گفتی: برای تولد من اسکلت بخرید!! 

ما مات و مبهوت که اسکلت چیه؟ _ اینا بود تو پارک، بچه ها باهاش تند راه می رفتندا!!! «منظورت اسکیت بود!»

 

_ماه رمضون، با مامانجون میرفتی جزء خوانی و چون کوچکترین عضو گروه بودی ،هر روز بلندگو در اختیارت قرار میگرفت تا حرفی بزنی.حالا فرستادن صلوات با عجل فرجهم گرفته تا شعر الاکلنگ و تیشه یا تولدت مبارک و ...

یه روز هم گفته بودی مامانم رفته. سرکار تا پول در آره بتونه برای من اسکلت بخره!!!!

حالا جالب اینجاست که هیچکس نتونسته مفهوم اسکلت رو درک کنه، مفاهیم درک شده: اسکنر، اسنک، استرس، اسنوکر،ایستک!!!!!!!!_  اینا رو مامانجون با قهقهه تعریف میکرد.

به هرحال در روز تولد سه سالگی ات برات اسکوتر خریدیم.

 

_ خاله جنت اومده خونه مامانجون، رفتی دایی رو  که خواب بوده  صدا کردی که : دایی!پاشو. خاله جنت اومده. پاشو سلام کن، بعد دوباره بخواب!

 

_ پدرجون بیچاره که میخاد چایی بخوره، شما میگی: پدرجون، خیلی چای میخوری، بده، اینقدر چای نخور!!! یه چایی برا من بریز، من امروز چای نخوردم!!! 

 

_ به مناسبت عیدفطر سه روز تعطیل بودیم. شب موقع خواب میگی: مامان! فردا جمعه است یا تعطیله؟؟!!

 

_ من: ثمین، اسباب بازیهاتو جمع کردی. ثمین: نه !! مواظب نبودم، فراموش کردم.!!!!!!

 

* حیف که زمان محدوده و شیرین کاریهای تو بی حد. حیف که نمیشه ثانیه به ثانیه با تو بودن را نوشت و به تصویر کشید. انچه اینجا میاد فقط بخشی از لحظاتی است که با هم خاطره ساخته ایم. کل خاطرات فقط در ذهن ما ثبت میشوند و گاها تا سالیان سال خاک میخورند. دوست دارم همه لحظات با تو بودن رو به هاطرم بسپارم و برایت مرور کنم، هرچند مجالی نیست.

دوستت دارم، دلبندم.

[ پنجشنبه 1 مرداد 1394 ] [ 8:55 ] [ مامان ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد
دغدغه ای تازه!


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

برای شما دوست عزیز، قابل دسترسی است.


[ شنبه 23 خرداد 1394 ] [ 17:58 ] [ مامان ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد
شهرکرد

شهرکرد، شهر سرسبز و خرمی که مدتها دلم میخواست چند تا از حاهای دیدنیش رو ببینم، خصوصا با  دغدغه جدیدی که در پست بعدی خواهید خوند.این شد که برای نیمه خرداد،دو روز عازم این شهر شدیم.

حالا بگذریم که همدان از ماه قبل هتل رزرو کرده بودیم و چون شمال شلوغ بود، راهی شهرکرد شدیم!!!!

چشمه دیمه واقعا شلوغ بود و  همینطور پل زمان خان. ولی من در کل پل رو خیلی ترجیح دادم.

جدای از هزینه گزاف ورودی پل، سفر کوتاه خوبی در کنار کیمیا _ دختر همکار بابایی_ و مبینا_ دخترخاله کیمیا_ داشتیم. خصوصا اینکه من اولین بار ترامپولین رو تجربه کردم و عاشقش شدم!!!

 

[ شنبه 23 خرداد 1394 ] [ 17:49 ] [ مامان ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد
تولد بابایی

ششم خردادامسال یک تفاوت اساسی با سالهای قبل داشت و ان هم بزرگتر شدن تو بود، طوری که کاملا  لمس میکردی که ااگه خواست یم برای  بابایی تولد بگیریم، باید کیک و شمع و بادکنک بخریم.امسال احساس کردم تو هم وواقعا میتونی تو انتخاب کیک تولد بابا کمک کنی خصوصا وقتی توی اون همه کیک در مغازه شیرینی فروشی، کیک قلبی شکل  20نفری رو انتخاب کردی!!

گفتی : مامان این خیلی قشنگه!اینو بخر! 

البته چون تولد فقط مختص به خانواده سه نفریمون می شد ما یه کیک کوچک ،با یه شمع بزرگ!!! انتخاب کردیم.

خداییش تو هم  کلی همکاری کردی و موضوع رو اصلا به بابایی لو ندادی تا شب که بعداز خریرکیک و رفتن به باغ  دنبال بابا و  رقتنناون به دستشویی ، بهم میگفتی مامان پس  بیا ب بگیم هورا،تولدت مبارک و همین  کار رو هم کردیم.

تولد باحالی شد.

کادوی تولد هم یه گوشی موبایل،به انتخاب بابایی، هرمدلی که خواست.

تولدت مبارک.

حدس میزنم سال اینده ثمین کادوی جداگونه بخاد!!!!! و نسبت به لو دادن موضوع هم صبوری کمتری نشون بده!!!!

 

ناگفته نماند، جمعه بعد از تولد، سه نفری رفتیم ززرین شهر، و عصرش سری هم به باغ بهادران زدیم.

من که عاشق سفرای کوتاه سه نفریم.

[ جمعه 22 خرداد 1394 ] [ 21:48 ] [ مامان ] [ ]
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز

ابزار وبمستر

ابزار وبمستر