ثمین عزیزمثمین عزیزم، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 21 روز سن داره
طنین عزیزمطنین عزیزم، تا این لحظه: 8 سال و 4 روز سن داره

ثمین بهترین هدیه آسمانی

ماهگرد پانزدهم

دختر گلم امروز پانزده ماهه می شی و کم کم داری به سوی خانم تر شدن پیش میری. این موضوع را وقتی بیشتر حس می کنم که چادر نماز سرت می کنی، یا دلت میخاد جوراب های من رو بپوشی، یا در پوشیدن لباسهات کمک می کنی؛ یا وقتی همراه من و البته محکم تر از من دستمال می کشی تا گردگیری کنی! -        تو همچنان دختر محتاطی هستی و با اینکه می تونی تا 5 دقیقه سرپا بایستی یا 5 قدمی مستقلا راه بری؛ ترجیح میدی که دست من رو بگیری و خوب، این فرایند از صبحِ زود به محض باز کردن چشمات شروع میشه و تا شب موقع خواب، ادامه داره! (ده شبی بود که اصلا خوب نمی خوابیدی و توی خواب آه و ناله میکردی. دیشب که به پاهات روغن بابونه زدم، احساس کر...
10 مهر 1392

بوی ماه مهر!

اولین روز مهر هم از راه رسید، بی سر و صدا ؛ مثل همه ماههای تابستان. ولی نه!!؟ امروز صبح که در خانه را باز کردم، قاصدک ها از کوچه به طرف حیاط دویدند. (قبل تر ها با دیدن آن همه قاصدک، حتما می فهمیدم که پاییز آمده ) ماشین را که از پارکینگ گذاشتم بیرون ، تازه فهمیدم ای بابا! مهر شده!!! دو تا دختر بچه با لباس فرم سورمه ای مشغول حرف زدن و قدم زدن، دختر همسایه با لباس صورتی دم در کوچه- منتظر سرویس - ، یک آقاپسر با لباس خاکستری در حالیکه دست مامان را در دست گرفته بودو به نظرم هنوز بیدار ِ بیدار نشده بود .... اما از کوچه که بگذریم، ماجرای خیابان شروع می شود؛ همین طور ماشین های متنوع با یک یا دو بچه قد و نیم قد دبستانی و گهگاهی یک دبیرستانی، و...
9 مهر 1392

سورپــرایز!!!

عصرآخرین روز شهریور ماه است و ساعتها تغییر کرده اند.  جدای از اینکه از صبح تا ظهر، هر چه به ساعت خیره می شدی، از رو نمی رفت و کندتر می گذشت؛ از ظهر به بعد انگار عقربه های ساعت خوابیده اند و اصلا قدم از قدم بر نمیدارند! ساعت تازه 2 است! حالا دیگر سر و صدای همکارانم – هم سلولی های همدردم! – هم در آمده و من کمی خوشحالتر از پیش، که این تغییرات ساعت کاری فقط دل نگرانی من نیست! سرگرم کار با سیستم هستم و در افکار مادرانه ام، غوطه ور! یک ارباب رجوع دیگر از در وارد می شود،.... و من بدون اینکه توجهم را به خودش جلب کند، به کارم ادامه می دهم.( معمولا چون هیچ دانشجویی با من کار ندارد و برای پرسیدن سوالش، مستقیما سراغ همکار روبرویی من...
1 مهر 1392

سایلِنــتینه! ...

سایلِنــتینه! ...  (پیش نوشت: عنوان از ترکیب واژه های سایلنت و قرنطینه نشات گرفته است!)   آن طرف قضیه: مادری که از بس به تلفن خانه زنگ زده و جوابی نشنیده، بی خیال تماس تلفنی می شود! مادرشوهری که ترجیح می دهد یا اصلا زنگ نزند و یا به موبایل پسرش زنگ بزند! پدر شوهری که قید شب نشینی هایش را می زند! خواهر شوهری که از پشت در خانه آمدن و باز نکردن در به رویش، شاکی است! و احیانا ... مامور گاز یا برق یاآبی که دیگر می داند در این خانه هیجوقت کسی منتظرش نیست!   این طرف قضیه : سیم تلفن از پریز کشیده شده، گوشیهای موبایل به حالت سایلنت در آمده، اتصال آیفون قطع شده و ...  در یک کلام، تمام راههای ارتباطی با د...
31 شهريور 1392

خواب عصر

  دختر بچه ای که روی شکم خوابیده و سر کوچکش روی زمین غلت می خورد و تیله های گرد مشکی اش را به زور باز نگه می دارد. هراز گاهی نیم خیز می شود و بعد یکی از پاهایش را روی نیم تنه مامان می اندازد. کم کم از خوردن منصرف می شود ، مامان را با فشار دست می خواباند و روی شکمش پیتکو پیتکو کنان، می خندد. دوباره دو سه مکی شیر می خورد، دوباره پتیکو پتیکو.... بلند می خندد، و بلندتر پدرش را صدا می کند تا همزمان با او بخندد و دوباره ... پیاده می شود، چرخی در اطراف می زند ، در شیشه ای میز را باز می کند، به شیشه وسط آن تکیه می زند و سر پا بلند می شود. کمی کنجکاوی خودش را ارضا می کند و لحظه ای سرگرم می شود. چهار دست و پا، با صدای بَع بَ  به سراغ...
31 شهريور 1392

تشخیص

" به عقیده من، دست و پا زدن در فضای مجازی نت نه چندان مضر نیست، که به نظر من از رفتن به مطب پزشک متخصص اطفال و در انتظار نوبت ویزیت نشستن و معاینه بی ثمر! ثمربخش تر است!!!!" حالا این ایده از کجا نشات گرفته: از کشف علت بیماری اخیر دختر گلم، که نه عفونت روده بود! نه عفونت مجاری ادراری و نه درآوردن دندان جدید!!!!!!!   بلکه طبق حدس و گمان من ِ مادر، احیانا رزوئلا بوده ؛ چون بعد از 5 شبانه روز تب شدید و بی وقفه با بیرون ریختن راش به بدن و صورت دختر گلم، موضوع تب منتفی شد.   البته این تشخیص من تا این لحظه است، عصر باید به همان دکتر متخصص مراجعه کنم، به منظور اطمینان از صحت تشخیص شخصی ام (به برکت جستجوی 2ساعته در اینترنت)!!!! ...
31 شهريور 1392

عکس، پَر پَر!

 دوستان گل وبلاگی ام – که از نگذاشتن عکس ثمین در وبلاگ شاکی هستید- دختر عزیزم – که در آینده حتما شاکی خواهی شد- واقعا شرمنده ام!!   سوژه عکس های من، اخیرا به طرز تهاجمی با دیدن دوربین به طرفش حمله ور شده و اشک ریزان، تقاضای گرفتن دوربین را می کند. لذا کلیه عکسهای دو ماهه اخیر یا در اثر حرکات سریع السیر نامبرده، تار افتاده؛ یا فقط در حالت اشک و زاری است و خوب بهترین نمونه ها ، تنها در حال خواب!!!! پس تا اطلاع ثانوی از عکسبرداری و عکس گذاری معذوریم.
31 شهريور 1392

14ماه و 10 روز

  دختر گلم: این روزها خوشحالم، زیاد... به اندازه همه نقشهایی که تو پذیرفتی و به خوبی از عهده ایفای آنها بر می آیی: نقش دختر دلسوز برای پدر و مادر نوه  دوست داشتنی برای پدرجون و مامان جون دختر خواهر عزیز برای خاله و دایی ها دختر خاله بی نظیر برای میلاد و محسن دختر عمه باهوش برای محمدحسین دختر برادر بی همتا برای عمو و عمه ها دختر دایی مهربان برای علی و عباس و اخیرا... دختر عموی کوچولو برای ملیکا   تو فقط به یک مامان و بابا نیاز نداری، و خوشحالم که خدا را شکر،بیشتر اقوام موجود در دایره المعارف خانواده، را داری: ننه (مادربزرگ من)- پدرجون – مادرجون- عمه- عمو- خاله- دایی- پسرعمه- پسرخاله- پسردایی-...
23 شهريور 1392

چی میشد اگه...

خداجون! چی می شد میتونستم 6 تا کپی (در آن واحد) از خودم بزنم، یکیشون با ثمین بازی کنه؛ یکیشون بره ظرفهای توی سینک رو بشوره؛ یکیشون خونه را جارو بزنه؛ یکیشون شام رو آماده کنه و غذای فردا رو بپزه؛ یکیشون یه سری به خود خودش بزنه  که مدتهاست دلتنگشه ؛ یکیشون هم فقط بخوابه تا کسری خواب دو ساله اش جبران بشه!   چی میشد اگه... یک شبانه روز به جای 24 ساعت 36 ساعت بود ، حالا نه...؛ حداقل 30 ساعت! آخییییییی!، آن وقت 6 ساعت کمبود زمانی که تو 24 ساعت داشتم، رفع میشد.   چی میشد اگه ...
23 شهريور 1392