ثمین عزیزمثمین عزیزم، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 20 روز سن داره
طنین عزیزمطنین عزیزم، تا این لحظه: 8 سال و 3 روز سن داره

ثمین بهترین هدیه آسمانی

خبر خوش!

عکسهای شانزده ماهگی آتلیه ، راس هفده ماهگی تحویل گرفته شد.(همراهِ  همه عکسهای مامان ساز!) انشاله در فرصت مناسب آپلود میشه اینطوری نیگام نکنید:  ...
16 آذر 1392

ماهگرد هفدهم

آذر ماه هم رسید. سومین ماه از سومین فصل ، در دومین سال زندگی تو!   برای من که تک تک ِ ثانیه های با تو بودن را در ذهنم ثبت می کنم، روزها خیلی سریع می گذرند. سریعتر  از برگریزان ِ این روزها. و هر لحظه شاهد ِ حضور ِ دختر بچه ی شیرینی هستم که به اندازه فراموش کردن همه ی ناراحتی هایم، سرگرمم می کند. راس ساعت ِ خستگی بوسه بارانم می کند و در لاک ِ خود فرو رفتنم را با صدا کردنم، می شکند. و من بی آنکه به خاطر بیاورم ، مرور می کنم بیست و اندی سال پیش، چنین روزهایی را؛ بدون حضور پدر و مادر!.... 45 روز!.... وحالا بیشتر درک می کنم محبت ِ مادرانه ی مادر بزرگ  را – که این روزها در بستر بیماری است - در روزهایی که فراق ِ پدر و ...
9 آذر 1392

خُررررر پُففففف!

  دیشب که وقت خواب ، تدارکات خوابیدن تو را فراهم میکردم؛ متوجه شدم بابایی خوابش برده و تو هم که مشغول شیر خوردن بودی و پلکت داشت گرم می شد، با شنیدن یک صدای تازه !... مکث کردی. بابایی  که بدجور خوابیده بود خرو پف کنان و تو ..... بعد از نشستن و گوش دادن و فرا گرفتن، عینا  - به معنای دقیق کلمه -  بعد از چند بار شنیدن چنان تقلید کردی که نگو و نپرس!!!! به ازای هر خُر و پُفِ بابایی، یکی می گفتی، رو کم کنی!!!!!!!   بین خودمان باشد: آقای پدر بعد از بیدار شدن ، حتی خواب خودشان را هم انکار می کردند (چه رسد به خُر و پُف) که چون اصرارِ جنابعالی را در تقلید صدای خودشان دیدند، تسلیم شدند!! ...
3 آذر 1392

معجزه ای دیگر!

دخترم این روزها همزمان که بارش باران طراوت بخش زمین ما زمینی ها شده، فرشته کوچک دیگری هم زمینی شد ... و حالا من عمه نام می گیرم (برای بار دوم) و تو دو پسر دایی خواهی داشت.   علی کوچولو پنج شنبه 30/8/92 در بیمارستان سینا به دنیا آمد و من با دیدنش همه خاطرات روزهای نوزادی ات را بار دیگر مرور کردم و باز به این نتیجه رسیدم که زمان چقدر سریع می گذرد! آنقدر که گاهی باورم نمی شود تو هم یک نی نی 3 کیلویی بودی که چانه اش از مکیدن شیر خسته می شد!   این روزها ... آن روزها به یادم می آید، دردهای بی وقفه کمر، بیخوابی های شبانه روزی، درد سینه، آمد و شدهای تمام نشدنی، راهنمایی های بی دریغ دیگران!!!! و یک طفل معصوم که ارزش همه سختی...
3 آذر 1392

تعجب نخواهم کرد!

دیگه در هیچ شرایطی با دیدن یک خانم  که : -          خط دوخت مقنعه اش به جای زیر چانه، از طرف گوشش سر درآورده! -          چادر کشدارش(با اینکه یک کش محکم داره!) کوچه را جارو می کنه و بیشتر  به عنوان دستمال کاربرد داره تا چادر! -          پشت شانه راستش رگه های چسبیده سفید یا رنگی خوراکی  موج می زنه! -          زیپ کیفش بازه و به اندازه بازار شام ، داخلش چیز چپانده و با زنگ خوردن گوشی موبایل بیچاره، و با دو تا دست و چهارتا چشم اضافی هم نمی توان...
25 آبان 1392

نتیجه گیری!

دیشب وقت ِ خواب که دهنت به جای بوی شیر، بوی سیر می داد! نتیجه گرفتم  کاملا بزرگ  شدی . برای خودت تصمیماتی می گیری ها!!! مثلا: ترجیح می دهی به جای غذای مورد علاقه ات که گوشت چرخی و سیب زمینی است، کباب شامی مملو از سیر ِ پدرجون را بخوری!   اینقدر با مزه است که دهن یه دختر کوچولوی نیم وجبی بوی سیر بده که نگووووو و نپرس!!!
25 آبان 1392

تماسهای تلفنی!!

  -          دیروز رفتم سراغ موبایلم و با کمال تعجب لیست تماسهای گرفته شده ام را که چک کردم، لیست زیر را دیدم: 307 (9:43 مورخ 28/8) 2*743*+P **+*7 (10:10     27/8) آقای صبری (21:12      22/8) بورس اصفهان (19:45    22/8) *7774 (9:39             21/8) 4664411(21:36        20/8)   -          حالا از آن تعجب برانگیز تر! لیست پیامک های آقای همسر را که بعد از مدتها (شما بخوا...
25 آبان 1392

من، صبح، عصر!

صبح ها ، با نشستن پشت فرمون  آینه جلو را میدم بالا ، راست ِ راست میشینم و به یک روزِ کاری شیرین فکر می کنم عصرها، با نشستن پشت فرمون، آینه جلو را میدم پایین ، سعی می کنم راستِ راست بشینم و به یک خوابِ دلچسب غبطه می خورم!!   پی نوشت: کس دیگه ای از ماشین استفاده نمیکنه، ولی من هر روز ناچارم آینه جلو را تنظیم کنم!!!!!!! شاید چون... صبحها راستِ راست و سرشار از انرژی ام ولی عصر ها، به زور خودم را راست می گیرم و پشت فرمون ولو میشم!!!!!!
21 آبان 1392

شبا که ما میخوابیم!

این روزها... این شبها.... وقتی روی تشک ترکیه ایِ 000/000/12 ریالی خرید ِ شوهرِ خانواده لم می دهم و به سقف خیره می شوم، عذاب وجدان شدیدی قلقلکم می دهد!!!! تصور کنید: با وجود یک کودک 16 ماهه که شبها دیر می خوابد و پیش از خواب ساعتی طول و عرض تختخواب را جست و خیز کنان طی می کند، و بعد از خواب هم تا صبح، غلت زنان همه زوایای پیدا و پنهان تخت را کشف می کند و تحت سلطه می گیرد؛ بهترین جا برای خوابِ آقای پدر، همان روی زمین و کنار تختخواب دو نفره است!!!!!! حالا هیچ فرقی هم نمی کند که سایز تختخواب دو نفره شما بزرگتر از انواع مشابهش هم باشد!! البته به عرض برسانم که وضعیت من ِ فلک زده هم چندان رضایت بخش نیست و فقط اسمش هست که از وجود ِتشکِ جد...
21 آبان 1392