معجزه ای دیگر!
دخترم
این روزها همزمان که بارش باران طراوت بخش زمین ما زمینی ها شده، فرشته کوچک دیگری هم زمینی شد ...
و حالا من عمه نام می گیرم (برای بار دوم) و تو دو پسر دایی خواهی داشت.
علی کوچولو پنج شنبه 30/8/92 در بیمارستان سینا به دنیا آمد و من با دیدنش همه خاطرات روزهای نوزادی ات را بار دیگر مرور کردم و باز به این نتیجه رسیدم که زمان چقدر سریع می گذرد!
آنقدر که گاهی باورم نمی شود تو هم یک نی نی 3 کیلویی بودی که چانه اش از مکیدن شیر خسته می شد!
این روزها ...
آن روزها به یادم می آید، دردهای بی وقفه کمر، بیخوابی های شبانه روزی، درد سینه، آمد و شدهای تمام نشدنی، راهنمایی های بی دریغ دیگران!!!! و یک طفل معصوم که ارزش همه سختی ها را داشت و دارد.
و حالا احساس می کنم نهال کوچکم به ثمر رسیده وقتی صبح مرا صدا کردی و محکم بوسیدی!
وقتی لَپ هایم را دو دستی چسبیدی (به علامت جی ...گر!!!)!
وقتی بعد از هر بوسه به من، بابایی را هم می بوسی!
وقتی در کمک کردن به من سفره یا بشقاب را به آشپزخانه می آوری! گردگیری می کنی، لباس خیست را جلوی بخاری می گیری تا خشک شود! و ....
وقتی هستی !
و بودنت را با تمام وجود، تک تکِ سلولهای ِ زندگی، حس می کنیم.
خدا را شکر که هستی.
نیاز ما به بودنت انکار نکردنی است.
خدا نگهدار تو باشد. روزهایت مملو از نشاط و شبهایت سرشار از آرامش.
دوستت داریم
پی نوشت:
- به برکت حضور تو ، الان مادری شانزده ماه و سه هفته ای هستم که با تجربه ای که از راهنمایی ها و دلسوزی ها وحضور ِ بی وقفه ی مشاورانِ زمان ِ زایمانم! داشته ام؛ سعی می کنم از زندایی دلجویی کنم و به هیچ وجه کوچکترین حرفی نزنم که موجب دلخوری، رنجش و یا حتی نگرانی او شود.
تجربه است دیگر....



معجزه ای دیگر!
