ماهگرد هفدهم
آذر ماه هم رسید. سومین ماه از سومین فصل ، در دومین سال زندگی تو!
برای من که تک تک ِ ثانیه های با تو بودن را در ذهنم ثبت می کنم، روزها خیلی سریع می گذرند. سریعتر از برگریزان ِ این روزها.
و هر لحظه شاهد ِ حضور ِ دختر بچه ی شیرینی هستم که به اندازه فراموش کردن همه ی ناراحتی هایم، سرگرمم می کند. راس ساعت ِ خستگی بوسه بارانم می کند و در لاک ِ خود فرو رفتنم را با صدا کردنم، می شکند.
و من بی آنکه به خاطر بیاورم ، مرور می کنم بیست و اندی سال پیش، چنین روزهایی را؛ بدون حضور پدر و مادر!.... 45 روز!....
وحالا بیشتر درک می کنم محبت ِ مادرانه ی مادر بزرگ را – که این روزها در بستر بیماری است - در روزهایی که فراق ِ پدر و مادر ِ در تمتع را، سپری می کردم.
و ....
مطمئن ِ مطمئن شده ام که تو کاملا شبیه من هستی، این را دوشنبه همین هفته فهمیدم.
وقتی به خانه مادربزرگ سری زدیم و با دیدنت ، بی اینکه شک کند تو را زهرا نامید. گمانم شمه ای از خاطرات آن روزها را مرور کرد و بی محابا لبخند زد.
تو هم او را دوست داری، زیاد! با اینکه زیاد نمی بینی اش. گویی از سالها قبل می شناسی اش، عجیب است!
و عجیب تر ...
رفتارهای این روزهایت:
در کدبانو بودن؛ جارو کشیدن و گردگیری کردن و لالایی خواندن برای عروسکت و ...
عروسکم! ماهگرد هفدهمت مبارک.
امید که هفده سالگیت را جشن بگیریم و یکصد و هفتادمین آذر را هم سپری کنی.
دوستت دارم.



ماهگرد هفدهم
