اصرار!!!
نمیدانم چه اصراریست که : - وقتی مامانی مشغول ظرف شستن است، بچه با " با!... با!..." گفتن(شما بخوانید آب! آب!)بغل شود و کیف کند که دارد از بالا سینک و ظرفهای کثیف را می بیند! - یا وقتی مشغول پختن غذاست؛ اصرار و اصرار که قابلمه و ماهی تابه و کف گیر دراختیارش باشد تا شروع به هم زدن غذا بکند! - یا درست، پشت در دستشویی با گفتن "مامان؟!.... ماما؟!...." به شیوه نوینی مادرش را تهدید کند که اگر تو نمی آیی پیشم ، من میام پیشت !!!! اضافه کنید حرف زدن با تلفن وقتی...
اندر حکایات آتلیه!
آتلیه 16 ماهگی و اما... پس از 14 ماه تلاش شبانه روزی بی وقفه (بی وقفه که نه، کاملا منقطع و موجی!) در کشف راهای عکاسی و انتخاب دوربین عکاسی مناسب جهت خرید و فتوشاپ کار کردن و .... اندکی پس از آن، بررسی آتلیه های تخصصی کودک در سطح شهر و زیر ذره بین نهادن کار و شرایط عکاسی آنها و زیر سر گذاشتن یکی از آنها و ... پی در پی دندان در آوردن و تب کردن و وزن کم کردن و سرازیر شدن آب بینی سوژه و ... حتی بعدتر ها زایمان عکاس و قرار های عروسی و حنا بندان و سنگ اندر سنگ پیش پا افتادن و همزمان به دایی و عمه محترم کودک محترمتر سپردن که در صورت نیاز برای همکاری در عکاسی به آنها متوسل خواهیم شدن و به جان پدر بیچاره غُریدن و نِقیدن که بچ...
مهارتهای 16ماهگی
دختر عزیزم این ماه هم به سرعت همه ماههای قبل سپری شد و یا شاید سریعتر!! چون با کوتاه شدن روزها ، معمولا عصرهای تو به جای بازی با من با خواب و استراحت گره می خورد . این روزها بیش از پیش بازیگوش شدی و در هر شرایطی با هر کس که بتوانی به بازی و تفریح می پردازی: - حس کنجکاوی درتو تقویت شده و دوست داری چیزهای جدید را امتحان کنی، که جدیدترینش کارد میوه خوریه که قبلا اصلا دست نمی زدی ولی الان هر بار آنرا بر میداری و اگر من پیشت باشم می خواهی ببری بدهی به بابایی و اگر پیشت نیستم به من و ... - علاقمندی ات به سوئیچ ماشین کمتر شده و حالا ا...
اندر احوالات تولد خانوادگی
بالاخره چهارشنبه شب(8/8/92)، تولد پدرجون و مامان جون برگزار شد و خدا را شکر تمام مقدمات سورپرایز کردن خوب فراهم شده بود و هر دو از کادوهایی که گرفتند خوششون آمد . با حال ترین قسمت ماجرا فوت کردن شمعهای تولد بود که دسته جمعی در چندین سکانس صورت گرفت!!! و جالب توجه اینکه باز هم شمعها روشن می شدند!!! کادو های پدرجون شامل انواع چراغ قوه و دسته گل بود، کادوی مامان جون هم یک قلم قرآنی بصیر و دسته گل. فکر کنم خیلی خوششون آمد! الهی که سایه شان سالهای سال بر سرمان باشد. آمین
تجربه ای دیگر...
و اما امروز دوشنبه، 6 آبان ماه 92، در حالیکه دو قدم تا 16 ماهگی داری؛ یک تجربه جدید کسب می کنی. از آنجا که مامان جون سخت آنفولانزا گرفته، دیشب با بابایی تصمیم گرفتیم تو را پیش عمه منصوره ببریم. (البته بیشتر بهانه ای بود تا برای روزهای مبادا، یک کمک حال دیگر هم داشته باشیم – از طرفی اصرار و علاقه منصوره هم در این تصمیم دخیل بود!) حالا تصور کن من را که علاوه بر تو، باید یک سوم اتاقت را هم بار می زدم، به طرف خونه عمه! (جدای از کالسکه جهت خواب و صندلی ماشین برای ظهر که با هم دنبال علی و عباس بروید!) ظرفهای غذای صبحانه و ناهار و میان وعده و میوه و لباس و پوشک را همان دیشب پیچیدم و از استرس "فردا چه خواهد شد؟!" تا صبح کاب...
ماهگرد شانزدهم
سرعت زندگی آنقدر زیاده که بدون رخصت شمردن ثانیه ها، خیلی زودتر از فاصله سی روز! به ماهگردهای تو می رسم در حالیکه دوست دارم، تک تکِ ثانیه های با تو بودن را ملموس تر و محسوس تر، به تصویر بکشم و نمی توانم. این روزها هر بار که می شنوم رفتارها و احساسات و عاداتت شبیه تر به من ِ .... مکث می کنم! اوایل خوشحال می شدم و اخیرا به فکر فرو می روم که واقعا از کدامیک از رفتارهای خودم ناراضیم ! تا آنها را اصلاح کنم. واینکه آیا در 16 سالگی هم همین قدر به من شبیهی، یا بیشتر...، وقتی که به دهه سوم زندگی می رسی؟؟!! به هر حال شانزده ماهگیت مبارک، نفسم. ... در ِ گوشی نوشت: امشب ماهگرد شانزدهم تو را...
اکتشافات مادری
حالا میفهمم چرا گربه بچش رو میخوره! تا حالا هزار بار تصمیم گرفتم ثمین رو بخورم! ...
تبرئه مادرانه!
تا حالا شده از دیدن انبوه ظرفهای نشسته عذاب وجدان بگیرید؟! یا از اینکه سه چهار ماه حیاط را جارو نزنید؟؟!! یا از این که نتونستید لباس های همسرتان را اتو کنید، احساس شرمندگی کنید! همه این حسها میتونه درست باشه، وقتی مادر نباشی! ولی وقتی مادری برا همشون یه توجیه داری "بچه دارم دیگه! "




