ثمین عزیزمثمین عزیزم، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره
طنین عزیزمطنین عزیزم، تا این لحظه: 8 سال و 2 روز سن داره

ثمین بهترین هدیه آسمانی

تجربه ای دیگر...

1392/8/8 14:02
نویسنده : مامان
220 بازدید
اشتراک گذاری

و اما امروز دوشنبه، 6 آبان ماه 92، در حالیکه دو قدم تا 16 ماهگی داری؛ یک تجربه جدید کسب می کنی.

از آنجا که مامان جون سخت آنفولانزا گرفته، دیشب با بابایی تصمیم گرفتیم تو را پیش عمه  منصوره ببریم. (البته بیشتر بهانه ای بود تا برای روزهای مبادا، یک کمک حال دیگر هم داشته باشیم – از طرفی اصرار و علاقه منصوره هم در این تصمیم دخیل بود!)

حالا تصور کن من را که علاوه بر تو، باید یک سوم اتاقت را هم بار می زدم، به طرف خونه عمه!

(جدای از کالسکه جهت خواب و صندلی ماشین برای ظهر که با هم دنبال علی و عباس بروید!)

ظرفهای غذای صبحانه و ناهار و میان وعده و میوه و لباس و پوشک را همان دیشب پیچیدم و از استرس "فردا چه خواهد شد؟!"  تا صبح کابوس دیدم!!!

فکر کن، تا صبح فقط داشتم کیف تو را آماده می کردم و هی یادم می افتاد فلان چیز را هم بر نداشتم!!!!

به هر حال عمه مهربان بیچاره، باید  فسقلی بازیگوش البته نازی مثل تو را هشت ساعتی سرگرم کنه، که البته با شرایط محیطی جدید و امکانات تازه برای کاوش جنابعالی  و رعایت توصیه های من، نباید کار سختی باشه!

می ماند عادت های عجیب و غریبی که در مورد هرطفل معصومی فقط مامانش می داند و خودش!

مثلا راس ساعت خواب، صدای نفسی نیاید و عملیات خاص تکان گهواره و لالایی خواندن – و در شرایط فعلی کالسکه را گرداگرد خانه چرخاندن- اجرا شود؛ واینکه این عملیات ممکن است یکی دو ساعت به طول بکشد!!!!

یا اینکه برای خواب روی بالش نخوابد و هیچ رو اندازی هم نداشته باشد!

یا اینکه برای خوردن صبحانه، داخل املت حتما رب گوجه فرنگی و فلفل ریخته شود، تا مطبوع خانم باشد!!

یا اینکه میان وعده اگر موز باشد له شده ، اگر سیب باشه  درسته، اگر لیموشیرین باشد 6 قاچ و اگر ...

...

و حالا ، اینجا، درست راس ساعت 9 صبح دارم به بقیه اگرها فکر می کنم که برای گفتن به عمه از قلمم افتاده!!!

همان وقت نوشت:

-        نه اینکه فقط نگران تو باشم، یه جورایی نگران هر دوی شمام و بعد ... خواب تو!! (خیالم از بابت همه چیزهای دیگه راحته)

-        ذوق و شوق  عمه آنقدر بود که تصمیم گرفتم هر از گاهی این کار را بکنم تا به وجد بیاید،(البته اگر امروز به خیر بگذره و از دستت کلافه نشه!)

-        دقیقا همین حالا از طرف بابایی گزارش رسید که جنابعالی مشغول بازی هستی و در تماس تلفنی بابایی با عمه به اصرار گوشی تلفن را می خواستی! {و من ... مطمئنم که حتما آنرا گرفتی، چون به پشتکار و اراده ات شک ندارم!!!}

-        خوب ... حالا منم و 5.5 ساعت انتظار دیگرو یک دل که دل دل می کنه برای دیدن تو!

-        دوستت دارم، فرشته کوچک خوشبختی من!

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مامان طاها
7 آبان 92 11:26
شما هم که اصفهانی هستید.
ممنون که وبمون سر زدید. ما اصفهان زندگی میکنیم.
لینکتون میکنیم.

خوشحال شدم، سعادت دو چندان میشه!