ثمین عزیزمثمین عزیزم، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره
طنین عزیزمطنین عزیزم، تا این لحظه: 8 سال و 2 روز سن داره

ثمین بهترین هدیه آسمانی

به مناسبت روز دختر

  امروز دوباره مرور می کنم، گلبرگ هایی که سرشت پاکت را رقم زد، عطر نفس های کوچکت که خانه مان را گرمی بخشید، لطافت بالهایی که به آسمان سپردی ، محبتی که از چشمان معصومت می بارد، لبخندی که گاه و بیگاه بر لبت می نشیند ... و خدایی که زمینی ات کرد!   و او را شکر... که تو را به نام دختر خواند تا  من مادری را حس کنم و خوشبختی را لمس.   او را شکر، که می توانم فریاد بزنم: "دخترم!" و تلاش کنم فرشته آسمانی من، در زمین دلتنگ نماند.   « روزت مبارک، دخترم! »       ...
23 شهريور 1392

چهارده ماهگی

  دخترکم!... هنوز تا خانوم شدنت راه درازی پیش رو داریم ولی تو داری مراحل جالبی را پشت سر میگذاری.   -          مثلا دقیقا همزمان با ورود به 14ماهگی در حالی که ما فکر می کردیم مستقلا راه میافتی،(!)، شروع به چاردست و پا رفتن کردی و از این کارت کلی لذت می بری و قاه قاه  می خندی!!!!!   -          وقتی جا نماز پهن میشه بدو بدو میایی و به سجده میروی، بعد از چند بار سجده هم مهر را می بوسی.   -          با دیدن کتاب سعی می کنی از روی آن با صدای بلند بخوانی و جالبه که اگر آن کت...
23 شهريور 1392

ماهگرد چاردهم

عزیز دلم   خیلی زودتر از چشم بر هم زدنی ماهها می گذرندو من.... همچنان بیشتر از پیش از بودن با تو ، لذت می برم و به مادر بودنم افتخار می کنم. گذر زمان را حس نمی کنم... و هر شب ، هر بار که معصومیت  نگاهت را وقتی که خوابی می بینم، خدا را شکر میکنم.     یک ماه بزرگتر شدی و من ، سی روز با تجربه تر! (و حالا به عنوان یک مادر چهارده ماهه سری در سرها دارم و از تجربیات خودم زن عمو(مادر سه هفته ای) و زندایی ات (حامل نی نی تو راهی) را به فیض می رسانم.)     همه لحظات با تو بودن را دوست دارم و همه لحظاتی که دور از تو ولی به یادت هستم را...   صمیمانه می ستایمت که ستودنی هستی دختر نازنینم. ...
23 شهريور 1392

روز دختر...

دخترکم این دومین سالی است که روز دختر را بهت تبریک میگم. امیدوارم قدر لحظات شیرینت را بدانی و دیگر روزهای خوب تقویم را تجربه کنی.(مثل روز مادر) دوستت دارم دختر نازنینم
16 شهريور 1392

گاهی....

می دانی؟ یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی تـعطیــل است! و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت باید به خودت استراحت بدهی دراز بکشی دست هایت را زیر سرت بگذاری به آسمان خیره شوی و بی خیال ســوت بزنی  در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند  آن وقت با خودت بگویـی : بگذار منتـظـر بمانند !
13 شهريور 1392

تو و دختر عمو

  عزیزم وقتی تو به دنیا آمدی، فاصله سنی ات با پسر عمه ات عباس، که کوچکترین فرد فامیل (از طرف خانواده بابایی) بود ، 6 سال می شد؛ و فاصله سنی ات با  پسر خاله کوچکت که او هم کوچکترین فرد خانواده من بود، 8 سال!! این موضوع باعث شد که تو ، نقطه عطف شادی بخش زندگی فامیلی ما باشی! و اینکه اولین دختر کوچولوی خاندان  هم بودی، سوگلی بودنت را صد چندان میکرد. حالا بماند که هر روز با شیرین کاری ها، مهربانی ها، بازیگوشی ها و جذابیت های جدیدت، از همه دلربایی می کنی و بیش از پیش خودت را در دل غریب و آشنا جا می کنی.   دیروز که به دیدن دختر عموی کوچولویت  که تازه مهمان زمین شده رفتیم، بیشتر این موضوع را حس کردم. عکس العمل ا...
22 مرداد 1392

ویروس چیست؟

-          واژه مرموز پنج حرفی ، که بیش از پنج میلیون نسخه و ورژن متفاوت دارد و در طرحهای متنوع و اشکال گوناگون، آماده خودنمایی است ومتاسفانه بی ادب، که بدون دعوت قبلی به هر خلوتی سرک می کشد.   -          موجود ناشناخته ای که بشر فکر می کند آنرا کشف کرده و به روی خودش هم نمی آورد که چیز زیادی از آن نمی داند!   -          دلیل موجه پزشکان، برای تب و اسهال و استفراغ اطفال و یا هر چیز دیگری که به خاطرش به پزشک مراجعه کرده اید!   -          و...
22 مرداد 1392

مرداد!... رخصت!

گذرمان که دیر به وبلاگ افتاد، شرمنده ایم ولی با دست پر تشریف فرما شدیم :   از تعطیلی دو هفتگی من و پیک نیک خانوادگی در روستای سرسبز خفر(3/5/92) گرفته تا دومین مسافرت خانوادگی همزمان با ماهگرد سیزدهم ثمین (10/5/92) به شهرهای تبریز و اردبیل و بندر انزلی و لاهیجان و...   از اولین دندان آسیابت که در 12/5/92 بعد از کلی اظهار وجود و ناز و ادا، جوانه زد؛ تا کلمات جدید این ماه که " ترلان" جالب ترینش بود. و "ن ن (با فتحه)" { ترلان دختر همکار بابایی و همسفر خوب ما در این مسافرت بود که تو بعد از دو بار که اسمش را صدا کردیم، یاد گرفتی صداش کنی/ ن ن هم مادر جون من(مامان مامان) است و این روزها مهمان مامان جون و پدرجون}   از وی...
22 مرداد 1392

این سه نفر(و ماه رمضان)!

یک جایی روی پوسته زمین، درست همین جا ، یک خانواده کوچولو هست که سالهای قبل، کوچولوتر بود.   اوایل ماه رمضان موقع سحر، خانم خانه، خانه را چراغان میکرد، ولوم تلویزیون را می برد بالا تا خواب از چشم او و همسرش بپرد،به خانه پدر و  پدرشوهرش زنگ میزد تا برای سحر بیدار بشوند؛ چایی دم می کرد و سحری را میگذاشت گرم بشه و در حین درست کردن سالاد، همه حرفهای نگفته ی دیشب با همسری را مرور می کرد. بعد از خوردن سحری، سفره را جمع میکرد، تا موقع اذان ظرفها را می شست، نمازش را می خواند و می پرید توی رختخواب ، که مثلا اگر قرار بود ساعت 8 سر کار باشه ، زنگ موبایلش را یک ربع به هشت کوک میکرد و تخت تخت میخوابید. وسط های ماه رمضون، (البته بعضی وقتها ...
2 مرداد 1392