ثمین عزیزمثمین عزیزم، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره
طنین عزیزمطنین عزیزم، تا این لحظه: 8 سال و 1 روز سن داره

ثمین بهترین هدیه آسمانی

اندر احوالات تولد خانوادگی

  بالاخره چهارشنبه شب(8/8/92)، تولد پدرجون و مامان جون  برگزار شد و خدا را شکر تمام مقدمات سورپرایز کردن خوب فراهم شده بود و هر دو از کادوهایی که گرفتند خوششون آمد . با حال ترین قسمت ماجرا فوت کردن شمعهای تولد بود که دسته جمعی در چندین سکانس صورت گرفت!!! و جالب توجه اینکه باز هم شمعها روشن می شدند!!! کادو های پدرجون شامل انواع چراغ قوه و دسته گل بود، کادوی مامان جون هم یک قلم قرآنی بصیر و دسته گل. فکر کنم خیلی خوششون  آمد! الهی که سایه شان سالهای سال بر سرمان باشد. آمین
12 آبان 1392

تجربه ای دیگر...

و اما امروز دوشنبه، 6 آبان ماه 92، در حالیکه دو قدم تا 16 ماهگی داری؛ یک تجربه جدید کسب می کنی. از آنجا که مامان جون سخت آنفولانزا گرفته، دیشب با بابایی تصمیم گرفتیم تو را پیش عمه  منصوره ببریم. (البته بیشتر بهانه ای بود تا برای روزهای مبادا، یک کمک حال دیگر هم داشته باشیم – از طرفی اصرار و علاقه منصوره هم در این تصمیم دخیل بود!) حالا تصور کن من را که علاوه بر تو، باید یک سوم اتاقت را هم بار می زدم، به طرف خونه عمه! (جدای از کالسکه جهت خواب و صندلی ماشین برای ظهر که با هم دنبال علی و عباس بروید!) ظرفهای غذای صبحانه و ناهار و میان وعده و میوه و لباس و پوشک را همان دیشب پیچیدم و از استرس "فردا چه خواهد شد؟!"  تا صبح کاب...
8 آبان 1392

ماهگرد شانزدهم

 سرعت زندگی آنقدر زیاده که بدون رخصت شمردن ثانیه ها، خیلی زودتر از فاصله سی روز! به ماهگردهای تو می رسم  در حالیکه دوست دارم، تک تکِ ثانیه های با تو بودن را ملموس تر و محسوس تر، به تصویر بکشم و نمی توانم.   این روزها هر بار که می شنوم رفتارها و احساسات و عاداتت شبیه تر به من ِ ....  مکث می کنم!  اوایل خوشحال می شدم و اخیرا به فکر فرو می روم که واقعا از کدامیک از رفتارهای خودم ناراضیم ! تا آنها را اصلاح کنم.   واینکه آیا در 16 سالگی هم همین قدر به من شبیهی، یا بیشتر...، وقتی که به دهه سوم زندگی می رسی؟؟!! به هر حال شانزده ماهگیت مبارک، نفسم. ...   در ِ گوشی نوشت: امشب ماهگرد شانزدهم تو را...
8 آبان 1392

تبرئه مادرانه!

 تا حالا شده از دیدن انبوه ظرفهای نشسته عذاب وجدان بگیرید؟! یا از اینکه سه چهار ماه حیاط را جارو نزنید؟؟!!   یا از این که نتونستید لباس های همسرتان را اتو کنید، احساس شرمندگی کنید! همه این حسها میتونه درست باشه، وقتی مادر نباشی! ولی وقتی مادری برا همشون یه توجیه داری "بچه دارم دیگه! "
6 آبان 1392

رانندگی با ژانگولر اضافه

از بیرون احتمالا شبیه زن نیمه‌دیوانه‌ای به نظر می‌رسم که پشت فرمان شعر می‌خواند و دست می‌زند و هی با صندلی جلو حرف می‌زند و رانندگی‌اش هم خوب نیست و هی می‌رود زیر صندلی و می‌آید بالا و می‌بیند ماشین کج شده و فرمان را فوری می‌چرخاند و در طول خیابان شونصد بار می‌زند کنار و می‌رود کنار یکی از صندلی‌های آن وری و یک کاری می‌کند و دوباره می‌نشیند. این، بیرون ماجراست.   توی ماشین اگر باشی، شبیه مادر بچه‌ای هستم که  توی کریر روی صندلی جلو بسته شده و آن موقع که ماشین پخش داشت، صدای آهنگ توی ماشین را پر می‌کرد و ما با آن دست و بشکن می‌زدیم و حا...
27 مهر 1392

رینگ مادری

صبح روزی که مجبوری بچه اندکی مریضت را بگذاری پیش مادربزرگش و راهی کار شوی، انگار داری توی رینگ با خودت بوکس بازی می‎کنی. یک مشتت را می‎کوبی آن سوی صورتت که «آخه این بچه تب داره. می‎دونم کمه، اما اگه بالا بره چی؟ من باید بالای سرش باشم.» آن یکی مشتت بالا می‎آید و می‎کوبد این سوی صورتت که «همکارت هم امروز نیست. همه صفحه‎ها را باید خودت ببندی. قول دادی کاری برای شنبه نماند این هفته.» باز این مشت که «ببین نفس نفس می‎زند...» و باز آن یکی مشت فرو می‎رود توی چشمت که «چاره‎ای نداری. مجبوری...» مهم نیست که کی برنده می‎شود. این کتک کاری تا آخر روز ادامه دارد و دس...
27 مهر 1392

مادر تراریخته!

  دارم به ثمین شیر می‌دهم. چسبیده‌ام روی تخت و برای این که خوابش ببرد تکان نمی‌خورم. دستم خواب رفته . به ظرف غذای ثمین روی اجاق گاز فکر میکنم، نکنه بسوزه. هنوز غذا نپختم. خانه منفجر است. کامپیوتر روشن. یکی زنگ آیفون را میزند...... چشمهای ثمین باز میشود!! خدای من، میخواهد بلند شود ببیند صدا از کجا می آید!!!!(و .... همه تلاش چند ساعته من - جهت فراهم نمودن شرایط خواب - بر باد فنا می رود) فکر می‌کنم کاش می‌شد از روی خودم کپی بگیرم. مثل همین بزغاله‌های تراریخته، چند تا از روی خودم تراریزی(!) کنم. یکی‌ام برود غذا را درست کند. یکی‌ام خانه را مرتب کند و لباس‌های توی لباسشویی را پ...
27 مهر 1392

من خوشبخت ترینمممممم

  خوشبختی یعنی اینکه بعد از چند روز بیماری سخت دخترت، لبخند سلامتی روی لبهایش نقش ببندد؛ حتی اگه چند کیلویی وزن کم کرده باشد...   خوشبختی یعنی صبح های زود که دلت ضعف میرود برای یک دقیقه خواب بیشتر، یکی وول بخورد و بیاید بغلت، سرش را تکان بده که پاشو، شیر میخواهم و بهت لبخند بزنه....   خوشبختی یعنی زدن بچه زیر بغل با کلی وسیله تا از پله های طبقه 2 بیایی پایین و تند تند سوار ماشین بشی و بروی تا بچه ات را بسپری به مامان جونش....   خوشبختی یعنی نشون دادن کفترهای توی کوچه به دخترت تا با ذوق صدایشان کند و ذوق کنی...     خوشبختی یعنی بعد از یک روز کاری کسل و خسته کننده ، به امید یک نفر پر بکشی خانه ...
27 مهر 1392

زندگی کارمندی!...

اعتراف می کنم: "سخت ترین حالت در  زندگی  کارمندی این است که بعد از یک روز خسته و بی جان و بی رمق، از سر کار بیایی خانه و به فکر رفع خستگی درمهمانی عصر باشی که ببینی همسر عزیزت با یک بغل سبزی خورشتی و گوشت از راه رسیده و البته باید با شعف و وجد به کارهای تراشیده شده لبخند بزنی و آقای همسری را تحسین کنی!!!!!!!!!! و صد البته در دلت جیغ بزنی و سر مبارک را بکوبی به سقف."    حالا کمی سخت تر؛ همه عزم خود را جزم می کنی تا فسقل خانوم را به هر نحوی شده بخوابانی و همچنان به فکر سبزی های توی اتاق انتظاری که چطور به تو خیره شده اند وگوشتهایی که برای بریده شدن و بسته بندی، صدایت می کنند..... و متاسفانه پس از کلنجار زیاد تسلیم می...
27 مهر 1392