اولین برفِ زمستانی
دیگه کم کم داشت یادمون می رفت که زمستون ، یعنی بارون و برف! یادمون می رفت راه رفتن توی برف چه احساس ِ لطیفی داره و چقدر می چسبه! حتی خوردن آش رشته کنار ِ شومینه و دیدن ِ بارش ِ برف از پشت ِ پنجره ی مات شده داشت رویا می شد. حس و حال ِ شال و کلاه گذاشتن برای آدم برفی ، یا گشتن دنبال هویج، برای دماغش فقط خاطره شده بود. و قصه ی ننه سرما که پنبه های لحافش را می تکاند، افسانه ی دست نیافتنی! تاصبح ... که از پشتِ پنجره برف را دیدم و از لذت ِ زمستان های سرد و برفی به وجد آمدم. زنده شدم، جون گرفتم! از خاطراتِ پرتابِ گلوله برفی و درست کردن ِ آدم برفی و سُر خوردن از برف و حتی غَلت زدن روی برفهای باغ. (آخرین باری که 3 سال پیش حسابی برف بارید با ب...



