ثمین عزیزمثمین عزیزم، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 22 روز سن داره
طنین عزیزمطنین عزیزم، تا این لحظه: 8 سال و 5 روز سن داره

ثمین بهترین هدیه آسمانی

اولین مسافرت

قربون لبخندت برم که خیلی تابلو، به زور خندوندیمت!! با کلی ادا و اطفار و بالا پایین پریدن و ... از قول ثمین (متفکرانه - انگشت به دهن): "فکری موندم، این مامان ول کن نیست؛ بابا اینجا قیافه ام درست نمی افته!!!!"  "خوب قیافه گرفتم؟؟! ؛ زود باش، آفتاب اذیتم می کنه!"     ...
26 خرداد 1392

ابتکاری نو در صنعت خزیدن!

خانوم کوچولوی مامان! شنبه ١٨/٣/٩٢، برای اولین بار، بدون بابایی ، رفتیم پارک ملت و البته علی و عباس(پسرعمه های ثمین) و عمه را هم بردیم   و متوجه علاقه شدید تو به تاب بازی و سرسره بادی شدیم.(بعد از علاقه شدید وصف ناپذیر به انواع نی نی کوچک و بزرگ!!!!)   این روزها چنان مهارتی در حرکت کسب کردی کهنگو و نپرس! در عرض سه سوت(!) مسیر هال را طی می کنی تا به هدف اصلیت برسی که یا گوشی موبایل در حال شارژه یا گوشی تلفن یا سر سوزن خوراکی ای که از دید جارو برقی در امان مانده ، یا ....   حالا چطوری اش مهمه؟؟؟؟؟؟ از آنجا که جنابعالی در سنت شکنی و ابداعات تبحر خاص و زبانزدی داری، همچنان بدون چاردست و پا رفتن و به صورت ...
20 خرداد 1392

سلامی دوباره

باز هم سلام و البته عذر خواهی به خاطر تاخیر ده روزه درگیری های این چند روز مجالی برایم نگذاشته بود تا وبلاگ تو دختر گلم را به روز کنم. ولی الان دست پر برگشتم.     چقدر دلتنگ  شده بودم ... دلتنگ وبلاگت و تایپ لحظه لحظه خاطرات  ریز و درشت تایپ اولین های تو...     از اولین روز پدر و تولد گرفتن برای پدرجون(بابای بابایی) ؛ پنج شنبه 2/3/92     اولین مو کوتاه کردن تو ؛ جمعه 3/3/92 – توسط خاله جون اولین لاک حنایی ای که مامان جون عصر همان روز به پات زد.     اولین مسافرتت به مشهد مقدس ؛ شنبه 4/3/92 تا چهارشنبه     اولین جشن تولد بابایی با حضور تو ...
12 خرداد 1392

یازده ماهگی

عزیزم یازده ماهگیت مبارک.   ماهگرد یازدهم تو ، مصادف شد با سفرما به مشهد مقدس و تولد بابایی!   و متاسفانه به علت دسترسی نداشتن من به اینترنت، با تاخیر توی وبلاگت درج می شود.(بین خودمان باشد: همانطور که قراره با تاخیر برای بابایی و تو سالگرد و ماهگرد مشترک بگیرم) معذرتتتتتتتت!!!   توانایی های گلم در یازده ماهگی: دامنه واژه های تو کمی گسترش یافته، خیلی واضح تر دایی محمد را صدا می کنی"م(با ضمه)  اّ(با فتحه) م(با فتحه)". "کوتو"."گل گل(با فتحه)"."پو(خصوصا موقع دیدن قیلون همراه با فوت کردن)" عاشق ماست و زرد آلویی و... لواشک های خانگی که مامان جون برات درست کرده و همچنان هیچ علاقه ای به خوردن غذاهای مامان پز...
12 خرداد 1392

به بهانه یازده ماهگی

مرور می کنم.... تمام یازده ماه گذشته را... در یازده ثانیه. تمام تصور مادرانه ام در جدیدترین لبخندت خلاصه می شود ... و دیگر هیچ!     نمی توانم دردها و خستگی هایم را به یاد بیاورم، گویی هیچگاه خسته نبوده ام. نمی توانم ناراحتی و اندوهم را از بی خوابی هاو گریه های شبانه ات که تنها با چرخیدن در همه خیابانهای شهر ؛ وکمی بعد تاب دادن پتو و البته کمی بعدتر چرخاندن نینی زرشکی و گوش سپردن هزارهزار باره به گنجیشک لالا ختم به خیر می شد به یاد بیاورم. نمی توانم کمر درد و شانه دردی که ماحصل به آغوش کشیدن و ساعتها پرسه زدن در طول 5 متری هال بود و یا آنروزها شاید امانم را بریده بود، به خاطر بیاورم. فراموشکار نیستم، ولی حالا... &n...
12 خرداد 1392

التماس دعا!

خدایا شکرت!     چرا این دو تا کلمه این قدر آرامش و امید به من می دهد، نمی دانم! ولی با گفتنش همه سختی ها در یک بازدم خلاصه می شود.   دخترم، داریم چه روزهای سختی را پشت سر می گذاریم. دردناکترین درد را حالا احساس می کنم که تو – عزیزیترین کسم – جلوی چشمانم، معصومانه ناله می کنی و آه می کشی و کاری ازدست من بر نمی آید، جز صبر! تا دوره این بیماری ویروسی لعنتی سپری شود.   امروز شنبه است. از سه شنبه هفته قبل تا حالا، هزار بار جلوی اشکهایم را گرفتم و بغضم را فرو بردم. حال تو در این روزها اصلا تعریف ندارد، نمی توانم بنویسم که چطور لحظه لحظه در تب 40 درجه می سوختی و هیچ دارویی کارساز نبود(از استامینوفن و ای...
28 ارديبهشت 1392

دندان جدید

عزیز دلم   بالاخره بعد از دو هفته آبریزش بینی و دو شب تب ، بیخوابی وبیقراری و  آه و ناله کردن توی خواب، دیشب فهمیدم که یکی از دندون های فک بالایی ات دارد سرک می کشد.(سومین دندان - در 10ماه و 15 روزگی- 23/2/91) بمیرم الهی که اینقدر عذاب می کشی ، فکر کنم همزمان قرار است چند تا دندان با هم در بیاوری ، چون لثه بالایی ات کاملا متورم شده، امروز صبح هم که تو را بردم خانه مامان جون، مجبور شدم برگردم و از خانه برایت دیفن هیدرامین و استامینوفن ببرم.   چون دیشب اصلا درست نخوابیده بودی ، برای اولین بار وقتی بهت شیردادم توی بغلم خوابت برد. اصلا دلم نمی خواست تنهایت بگذارم ولی مجبور بودم بروم سرکار! ولی حتما زود میام تا پیشت باشم ...
24 ارديبهشت 1392