ثمین عزیزمثمین عزیزم، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 22 روز سن داره
طنین عزیزمطنین عزیزم، تا این لحظه: 8 سال و 5 روز سن داره

ثمین بهترین هدیه آسمانی

اندر احوالات تولد

  دختر نازنینم جشن تولدیکسالگیت با خوبی و خوشی از ساعت 5 عصر پنج شنبه (6/4/92- دو روز زودتر) در باغ برگزار شد و در کمال بهت همگان، تو تا پایان جشن(که ساعت 12 نیمه شب بود)؛ سرشار از انرژی و نشاط  به حرکات موزون می پرداختی و خوش میگذروندی. – الهی که همیشه خوش باشی –   این هم از تولدت به روایت تصویر: کفشدوزک مامان تو محوطه باغ   تزیینات تولد(با تم زنبوری)- که به علت کمبود وقت نشد همه را آپلود کنم - از راست به چپ: لباسهای نوزادی وساعت زنبوری - تزیینات خانه باغ -  طومار یادگاری - نمونه کارتهای تشکر - ساعت تولد این هم از کیک و فوت کردن شمع:   بعضی از مهمانهای تولد ...
13 تير 1392

تولدت مبارک

31536000 ثانیه 525600 دقیقه 8760 ساعت 365 روز ١٢ ماه   و خلاصه تر: 1 سال   از با تو بودن گذشت و من به اندازه 31536000 بار، ثانیه هایم را به نفس گرمت سپرده ام تا غرق در دریای عشقت، زندگی را شادتر از همیشه به تصویر بکشم.   چه زود گذشت... و چه شیرین و دلپذیر... طعم همه ثانیه ها را زیر دندانهایم حس می کنم و... و لذت اشکی که به شوق بزرگ شدن تو ، گاهی چشمم را قلقلک می کند.   دختر عزیزم، یکسالگی ات مبارک   " دوستت دارم" ...
8 تير 1392

کمتر از یک ربع ساعت دیگر...

روزها همچنان در گذرند و من به دنبال آنها...، تا مبادا لحظه ای را از دست بدهم. هر چند، تمام لحظات با تو بودن را که کنار بگذارم دیگر فرصتی برای خودم نمی ماند.   گله ای نیست؛ با تو که باشم ، نه خواب می خواهم، نه استراحت! بگذار ثانیه ای بیشتر پیشت باشم.     شمارش معکوس شروع شده، مدت زمان زیادی نمانده! فقط تا چند روز دیگر، تو یکساله خواهی شد و دیگر اولین های تاریخی تو ، جای خود را به دومین ها می دهد. مثلا: فردا نیمه شعبان است و تو دومین نیمه شعبان را سپری خواهی کرد (پیش از اینکه یکساله شوی)!        این روزها(2/4/92 و شاید هفته ها قبل تر)، تو: بیش از پیش، خیلی بیشتر؛ به من وابسته شده ای ...
2 تير 1392

در دوقدمی یکسالگی!

  دختر عزیزم! یک تابستان، یک پاییز و یک زمستان را تجربه کرده ای.... و کم کم یک بهار را نیز تجربه خواهی کرد...   پس از این همه چیز جهان تکراریست، جز مهربانی!     و یا شاید گذشت!     باورم نمی شود....    خوب که فکر می کنم، باورم نمی شود: "کم کم در دو قدمی مادری هستم که یکسال را با کودک دلبندش پشت سر گذاشته!" و لحظه لحظه لمسش کرده، با شمّ  مادری !      خوب تر که فکر میکنم ، نمی توانم تصور کنم روزی مادر نبوده ام ! ....   موهبتی که با حضور تو در ثانیه های آرامشم، طعم ملس زندگی را به یادم می آورد. همان طور که بوسه های دست و پاشکسته  و آبکی ات، تمام لذت دنیا را برایم به ارمغان! وقتی تو باشی ، لحظه ها با...
27 خرداد 1392

عکس

ثمین توی پارک کنار هتل، مشغول کالسکه سواری:  اینجا هم داشتی کتاب شعر "منم بچه مسلمان" را مرور می کردی، وقتی صدات کردم تا به دوربین نگاه کنی، آفتاب تو چشمت بود؛ معذرتتتتتتتتت (اصلا حواسم نبود!) ...
26 خرداد 1392