ثمین عزیزمثمین عزیزم، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 21 روز سن داره
طنین عزیزمطنین عزیزم، تا این لحظه: 8 سال و 4 روز سن داره

ثمین بهترین هدیه آسمانی

به لطف تو ، به خاطر خودم!

نمونه بودن و نمونه شدن، در هر جایی... تنها دغدغه ای که نداشته ام ولی!... وقتی دانش آموز نمونه همه مقاطع تحصیلی باشی،وقتی قطعه ادبیت در شهر جایزه بگیرد، وقتی هر ترم در دانشگاه رتبه  کسب کنی، وقتی در المپیاد حسابداری مقام بیاوری، وقتی بدون کنکور وارد مقطع کارشناسی ارشد بشوی، وقتی در جشنواره های شعر شهر و کشور- بارها - رتبه بیاوری، وقتی در کلاس زبان حرف اول را بزنی، وقتی در وبلاگ نویسی کارکنان اول شوی، وقتی در اکثر چیزها نمونه باشی یا سعی کنی که نمونه بشوی .... ناخود آگاه باید بتوانی مادر نمونه هم باشی. درگیری ای که من هر روز صبح با رفتن سر کار با خودم دارم: "بهتر نیست بمونم خونه؟؟؟؟!!!؟" و حالا به این نتیجه رسیده ام :«از...
17 مهر 1392

به بهانه اولین گامها

به یاد داری...  بالهایت را که به آسمان سپردی و زمینی شدی،... و توان نشستنت هم نبود! در اولین دیدار، تو را بوسیدم و سوگند خوردم که همواره دست در دست تو، پا به پا یاریت کنم تا بزرگ شدن را تجربه کنی.تا قدم به قدم، زیبایی های زمین را که با حضورت بهشت موعودیست؛ به قاب بکشی و لحظه های ناب با هم بودن را در خاطرت بسپاری. هنوز سر قولم هستم... قرص و محکم! حتی اگر که دیروز پا گرفتن را هم تجربه کرده باشی، قرص و محکم ... و استوار... بدون اینکه دستم را بگیری! بدون اینکه از زمین خوردن هراسی داشته باشی ... - اگر چه هنوز از به آغوش کشیدنت لذت می برم، و یا پا به پا ، این سو و آن سو بردنت !- حتی اگر استقلال قدم برداشتنت ، سه ماه و هفته ای از یکس...
16 مهر 1392

ماهگرد پانزدهم

دختر گلم امروز پانزده ماهه می شی و کم کم داری به سوی خانم تر شدن پیش میری. این موضوع را وقتی بیشتر حس می کنم که چادر نماز سرت می کنی، یا دلت میخاد جوراب های من رو بپوشی، یا در پوشیدن لباسهات کمک می کنی؛ یا وقتی همراه من و البته محکم تر از من دستمال می کشی تا گردگیری کنی! -        تو همچنان دختر محتاطی هستی و با اینکه می تونی تا 5 دقیقه سرپا بایستی یا 5 قدمی مستقلا راه بری؛ ترجیح میدی که دست من رو بگیری و خوب، این فرایند از صبحِ زود به محض باز کردن چشمات شروع میشه و تا شب موقع خواب، ادامه داره! (ده شبی بود که اصلا خوب نمی خوابیدی و توی خواب آه و ناله میکردی. دیشب که به پاهات روغن بابونه زدم، احساس کر...
10 مهر 1392

بوی ماه مهر!

اولین روز مهر هم از راه رسید، بی سر و صدا ؛ مثل همه ماههای تابستان. ولی نه!!؟ امروز صبح که در خانه را باز کردم، قاصدک ها از کوچه به طرف حیاط دویدند. (قبل تر ها با دیدن آن همه قاصدک، حتما می فهمیدم که پاییز آمده ) ماشین را که از پارکینگ گذاشتم بیرون ، تازه فهمیدم ای بابا! مهر شده!!! دو تا دختر بچه با لباس فرم سورمه ای مشغول حرف زدن و قدم زدن، دختر همسایه با لباس صورتی دم در کوچه- منتظر سرویس - ، یک آقاپسر با لباس خاکستری در حالیکه دست مامان را در دست گرفته بودو به نظرم هنوز بیدار ِ بیدار نشده بود .... اما از کوچه که بگذریم، ماجرای خیابان شروع می شود؛ همین طور ماشین های متنوع با یک یا دو بچه قد و نیم قد دبستانی و گهگاهی یک دبیرستانی، و...
9 مهر 1392

سورپــرایز!!!

عصرآخرین روز شهریور ماه است و ساعتها تغییر کرده اند.  جدای از اینکه از صبح تا ظهر، هر چه به ساعت خیره می شدی، از رو نمی رفت و کندتر می گذشت؛ از ظهر به بعد انگار عقربه های ساعت خوابیده اند و اصلا قدم از قدم بر نمیدارند! ساعت تازه 2 است! حالا دیگر سر و صدای همکارانم – هم سلولی های همدردم! – هم در آمده و من کمی خوشحالتر از پیش، که این تغییرات ساعت کاری فقط دل نگرانی من نیست! سرگرم کار با سیستم هستم و در افکار مادرانه ام، غوطه ور! یک ارباب رجوع دیگر از در وارد می شود،.... و من بدون اینکه توجهم را به خودش جلب کند، به کارم ادامه می دهم.( معمولا چون هیچ دانشجویی با من کار ندارد و برای پرسیدن سوالش، مستقیما سراغ همکار روبرویی من...
1 مهر 1392