سورپــرایز!!!
عصرآخرین روز شهریور ماه است و ساعتها تغییر کرده اند. جدای از اینکه از صبح تا ظهر، هر چه به ساعت خیره می شدی، از رو نمی رفت و کندتر می گذشت؛ از ظهر به بعد انگار عقربه های ساعت خوابیده اند و اصلا قدم از قدم بر نمیدارند! ساعت تازه 2 است!
حالا دیگر سر و صدای همکارانم – هم سلولی های همدردم! – هم در آمده و من کمی خوشحالتر از پیش، که این تغییرات ساعت کاری فقط دل نگرانی من نیست! سرگرم کار با سیستم هستم و در افکار مادرانه ام، غوطه ور!
یک ارباب رجوع دیگر از در وارد می شود،.... و من بدون اینکه توجهم را به خودش جلب کند، به کارم ادامه می دهم.( معمولا چون هیچ دانشجویی با من کار ندارد و برای پرسیدن سوالش، مستقیما سراغ همکار روبرویی من می رود!)
و بله .....
این بار ارباب رجوع با خود ِ من کار دارد!!!!! – یک کار فوق العاده شخصی -
یک دختر کوچولوی ناز خوابالوی یک سال و دو ماه و سه هفته ای! که همراه آقای پدر- که در ماموریت به سر می برده بود- برای سورپرایز کردن خانمِ مادر عازم دانشگاه شده است.
و چه سورپرایز دلنشینی. همه خستگی تابستان از تنم پرید و آماده پاییزی رنگی و شیرین شدم.
آقای پدر!
از اینکه بعضی وقتها این گونه مرا سورپرایز می کنی، یک دنیا ممنون!
و از اینکه همیشه حضور گرمت را به عنوان یک تکیه گاه امن و محکم، پیش خودم حس می کنم.
از اینکه پشت منی....
دوستت دارم.



سورپــرایز!!!
