خدایا ! شکرت . به خاطر همه کرم و بزرگیت، به خاطر لطف بیشماری که هر لحظه شامل حال ما می کنی و ... به خاطر همه خوبیهات .... به خاطر خودت و خیلی چیزای دیگه ... دیروز ساعت دو و ربع عصر بود که بابایی بهم زنگ زد. وقتی جواب دادم صدای گریه وزاری تو ، صدای مامان جون و ... از پشت گوشی میومد. گفت میتونی زود تر بیای، ثمین گریه میکنه. کلی تعجب کردم و ترسیدم.اونوقت روز بابایی اومده بود خونه مامان جون!!!!!!(تازه قبلش با هم تلفنی حرف زده بودیم، خبری نبود) همه مسیر دانشگاه تا خونه پیش خودم فکرای ناجور میکردم. خدای من! نکنه خدای ناکرده یه اتفاق بد برای دختر نازنینم افتاده باشه؟؟! یعنی چی شده که گلم ای...