ثمین عزیزمثمین عزیزم، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 21 روز سن داره
طنین عزیزمطنین عزیزم، تا این لحظه: 8 سال و 4 روز سن داره

ثمین بهترین هدیه آسمانی

تجربیات جدید

   تجربیات جدید در هفته ای که گذشت...    اولین ولگردی:     عزیزم چهارشنبه هفته قبل، برای اولین بار  بعد از غروب- ساعت 8- ؛ من و تو و بابایی سه نفری رفتیم شهر گردی!!!!!!     تو که کلی تو کالسکه کیف کرده بودی و من و بابایی هم از کیف تو، کف!!!(حالا بماند که آخر کار خسته شده بودی و خوابت می آمد و میخواستی بغل بشوی)حدود دو ساعتی پیاده روی کردیم و کلی سرحال شدیم و قول دادیم هر شب همین کار را بکنیم .(ما بدقول نیستیم ها، زمانه نمیگذاره مادر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)   تازه برای تو هم از فروشگاه احسان، بن بن بن خریدیم.    اولین موت...
1 ارديبهشت 1392

یک ربع به ده!!!!!

       فسقلی مامان   این روزها بزرگتر شده ای ، بزرگتر که نه.... خانومتر!، با ادا و اطفارهای تازه تر:   -        مثلا اینکه تا چیزی را بخواهی و با آروم آروم غر زدن بهت ندهیم؛ شروع میکنی الکی گریه کردن!!!!!   (آخخخخخ که دیگه عکس و فیلم هم نمیتوانم از تو بگیرم، چون همه اش به موبایلم اشاره می کنی و میخواهی اونو بهت بدهم و ... گریه الکی و غر و لند و...، من هم تسلیم!)- این یکی رو تو فیلم های ده ماهگیت بوضوح ثبت و ضبط  کردم تا سند مکتوب باشد!!   -        مثلا دیگر اینکه از افاضات حضرت پدر و به ...
1 ارديبهشت 1392

چند شعر کوچولو ...

جوجه جوجه طلائی       نوکت سرخ و حنائی تخم خود را شکستی       چگونه بیرون جستی   گفتا جایم تنگ بود         دیوارش از سنگ بود نه پنجره نه در داشت   نه کس ز من خبر داشت دادم به خود یک تکان     مثل رستم قهرمان   تخم خودرا شکستم         اینجوری بیرون جستم         باز برای آسمون                    از راه رسید یه   مهمون   یه ابر چا...
31 فروردين 1392

روزهای بی بازگشت...

لبخندهایت ... نشستن ها... کنجکاوی ها... گامهای کوچکی که با کمکمان بر می داری.... کودکی ها....    این روزها، این روزهای مادرانه، دلم می‌خواهد همه چیز کمی آهسته‌تر رخ بدهد، تا من بتوانم همه‌اش را در یک نفس حبس کنم. یک نفس عمیــــــــــــــــــــق!
31 فروردين 1392

غننننننچه جونم

شازده خانوم از آنجا که تو اخیرا عاشق توپ و توپ بازی و هر چیز قلقلی شدی، تصمیم گرفتم این عکس را بگذارم. از دیروز تا حالا قشنگ فوتبال بازی می کنی. حالا بگذریم که فکرمی کنی همه هندوانه ها و خربزه ها هم توپ تشریف دارند و هی زور میزنی تا بغلشان کنی و قلشون بدهی. مامان فدات بشه، که اینقدر توپ توپی!!!!!!!!!   دیشب که برای عیادت آقای آقاخانی، رفته بودیم گل فروشی تا یک سبد گل بخریم ، اولین غنچه رز زندگیت را از آقای عضد هدیه گرفتی.آنقدر خوشحال شدی که نگووووو.   از قول ثمین: "وا..... !!!! چرا عکسهای من را لوله کردید؟؟؟؟؟؟؟  حالا اگر من میخاستم دست بزنم، چیکاررررررر می کردید؟؟؟؟" راست میگه بچه ام، نه؟؟!!!!!!! ...
31 فروردين 1392

هزار راه نرفته

حاملگی جان می‌دهد برای نق زدن، غرغر کردن، نالیدن از درد گرفتگی عضلات و آه و واویلا موقع بلند شدن از تخت و اشک تمساح ریختن برای ترک‌های روی پوست. حاملگی جان می‌دهد برای لم دادن روی مبل و آب خواستن و سپردن شستشوی حمام به همسر و سفارش کباب از بیرون و بهانه آوردن برای استاد و رئیس و آژانس گرفتن به جای مترو. حاملگی جان می‌دهد برای لوس شدن برای همسر و مادر و تقاضای آلبالوپلو از مادرهمسر و «وای، چقدر دلم چاقاله‌بادوم می‌خواد» و مورد تعارف گل هندوانه واقع شدن و «اول شما بفرمایید» در همه جا. حاملگی جان می‌دهد برای خوابیدن و خوابیدن و خوابیدن و باز هم خوابیدن و دست آخر غر زدن که «آ...
31 فروردين 1392