ثمین عزیزمثمین عزیزم، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 21 روز سن داره
طنین عزیزمطنین عزیزم، تا این لحظه: 8 سال و 4 روز سن داره

ثمین بهترین هدیه آسمانی

اندر احوالات 18 ماهگی

داشتن یک دختر 18 ماهه ی سرشار از انرژی و شاد، نعمتی است که فقط مادران آنها می دانند. خصوصا وقتی کوچولوی ِ عزیزشان چند روزی کسل باشد، خروسک گرفته باشد و همزمان دندانهای نیش بالایش جوانه بزند و دندانهای نیش پایینش بخواهد سرک بکشد و .... به هر حال این نیز بگذرد. و خدا را شکر که دوره نقاهت سخت سه روزه این بیماری جدیدالکشف با علائم خروسک و سیاه سرفه  هم سپری شد و الان به جز سرفه و آبریزشی که قراراست دو سه هفته ای میزبانش باشیم ، مشکل حاد ِ دیگری نداریم. داخل پرانتز عرض کنم : مشکلی به جز فکر واکسن ِ مخوف ِ 18 ماهگی!!!!!! مراقبت های وقت و بی وقت امتحانات ترم ِ مهر!!!!!!!! دغدغه ی یک روزه ی خرید و فروش ِ منزل!!!! و ... (فعلا به گمانم کفای...
7 دی 1392

یلدای92

29/9/92 و ما پیشاپیش در 29/9/92 به استقبال یلدایی رفتیم که یادگار نیاکانمان است ، در حالیکه تنها 9 روز دیگر تا 2*9 ماهگی تو باقی مانده !!!   بازی قشنگی که مدیون دقایق پایانی پاییزیم و البته در کنار هم، سرگرم تر از آنکه حتی جوجه های نشمرده را بشمریم. شهر... ، دور از هیاهوی همیشگی در همهمه ای شاد غوطه ور بود ؛ به شادمانی آخرین چهارشنبه ی اسفند و یا راس ساعتِ تحویل سال! بوی تازگی و طراوت می پیچید و در سرمای شب، نفس نفس می زد. این بار به شیرینی بارش برف نه ، ولی  همچنان به سردی آن!!! چله نشستیم یلدایی را که بلندایش تنها دقیقه ای به درازا می کشید ولی به حرمت همان، گرد هم آمدیم؛ دل به حافظ سپردیم و تا نیمه های شب خواب را پشت د...
1 دی 1392

« کپی برابر ِ اصل »

تو را که می بینم انگار خودم را در سایز کوچکتر مرور می کنم، با همان جسارت ها و استقلال طلبی ها!! با تلاشی که حتما باید به ثمر برسد و دلسردت نمی کند! با تیزبینی ای که مو لایِ درزش نمی رود! و اراده ی قوی، خیلی خیلی قوی! و طبعِ احساسی ِ حساسی که قطعا شاعرانه است!! و حیف ....!!!  با عادت های غذایی متاسفانه نامطلوب و ناصحیح! با حس بویایی ِ توانمند و چشایی ِ باور نکردنی! (که طعم تخم مرغ را حتی در لابلایِ کیک هم تشخیص می دهد! ) با عادات ِ خواب ِ عجیب (که موجب می شود حتی در اوج ِ خواب، در شرایط ِ دیگری به خواب نرود!)  با غرور ِ نداشته ای که شاید نگاهِ اولت به دیگران تفهیم می کند ولی واقعا هیچ وقت نداشته ای! و اخیرا قیافه ی خاصی که همه ب...
24 آذر 1392

یلــــــــــدا

همان یک دقیقه کافی است تا روزی را از بقیه روزها متمایز کند! تا یکسال دنبال فرصت باشیم تا شبی دورِ هم جمع شویم،-  و البته امسال روزی هم پیش تر، که جمعه است!-  کرسی ای بچینیم و آجیلی بخوریم! کشمش های مامان ساز را به نیش بکشیم و خرمالو های رسیده را مزمزه کنیم و حرف بزنیم و حرف بزنیم ... از یک هفته قبل برنامه ریزی کنیم تا فقط همین یک دقیقه ، یک ثانیه بیشتر کنار ِ هم باشیم. و نهایتا تصمیم بگیریم به بهانه همان یک دقیقه، جمعه را با اهالی خانه خودمان بگذرانیم و شب یلدا را با خانواده شوهرمان! تا همه راضی به استقبال زمستان بروند. (حداقل سی امین روز از سومین فصل سال را !) یلدا  دارد از راه می رسد، حتی اگر برفی نباریده باشد و جای آد...
24 آذر 1392

هفده و نیم ماهگی

چه قشنگ تعریف می کنی، هر اتفاقی که افتاده را با لحنِ خودت و مشتاقانه منتظر بله  ها و تاییدهای منی! چقدر خوب در کارهای خانه همکاری می کنی و خصوصا چیدمان سفره و برچیدن ِ آن!(حتی جمعه خانه ی مادرجون) چه مهربان من یا بابایی را بغل می کنی و می بوسی و به وجد می آوری! (و اگر دورتر باشی، بوسه می فرستی!) چه سخاوتمندانه آنچه را که می خوری به دهانمان می گذاری و با بَه بَه گفتن تشویق به خوردنمان می کنی و در پایان برایمان دست می زنی! چه علاقمند به تحسین با هر بار شنیدنِ "آفرین" خودت را تشویق می کنی! چه زیبا قرآن می خوانی و نماز !!  چه خوب مسواک می زنی و چه خوب تر کوچکترین کارهایم را تقلید می کنی!(حتی اگر گذاشتن خط کش به دیوار باشد ، برای سن...
24 آذر 1392

خانواده ایده آل!

همیشه در ضمیر ناخودآگاهم، مادر خانواده ای بودم با چهار فرزند : مینا، نیما، مونا، مانی!!! ایده آل ِمن در زندگی داشتن خانواده بزرگی بود که در آینده ای که خاله و دایی و عمو و عمه کمیاب می شوند، هیچ کسری ای نداشته باشد!!! و هنوز ... به خانواده های شلوغ ِ پیش از دهه ی پنجاه و شصت غبطه می خورم-  با بچه های قد و نیم قد که گاها" حتی در بازگشت به خانه از میهمانی ها، یکی دو تایشان از قلم ِ پدر و مادر می افتادند!!! (نمونه عینی دارم ، واقعا) - ؛ با اینکه می دانم با شرایط فعلی داشتن حتی یک بچه هم شاهکاره!! و من ... چنان غرق شاهکارِ خودم شده ام که ایده آل هایم را قربانی می کنم. پی نوشت: -        من هنوز هم...
19 آذر 1392

قیافه من!!!!

صبح که تو آینه نگاه کردم، نا خودآگاه به یاد تیپو سلطان افتادم و جکی جان و بروس لی!! خاطرات جنگجویان کوهستان هم برام زنده شد! قیافه ام واقعا دیدنی بود: با یک جای زخم روی گونه ی چپم! یکی زیر چشم راستم! یکی طرف راست چونه ام! دو تا هم به فاصله 1 سانتی متر روی لُپِ چپم!!!!! حاصل دسترنج شبانه دخترک، موقع ابرازِ احساساتِ عشقولانه (جیگر گفتن، از نوع چهار چنگی به جای دو دستی!) توضیحا: -        ثمین مدت هاست وقتی میخواد علاقه خودش را به کسی نشان بدهد ، دو انگشتی با دستش  آروم لُپ ِ طرف را نیشگون میگیره ، و یه لبخند عشقولانه میزنه! این کار را با شنیدن "جییییییگر!!!"  هم انجام میده!   و از آ...
19 آذر 1392