سلام مجدد بعد از تاخیر دو هفته ای
سال نو همه مبارک
سال نو دختر کوچولوی منم !
نمیدونم از کجا شروع کنم، از چهارشنبه سوری که با میلاد و محسن (پسر خاله های دخملی) و محمدحسین (پسردایی) رفتیم تو باغ خودمون، یا سال تحویل سر سفره که امسال، با وجود تو دختر کوچولوی نازنازی شیطون، یه رنگ و بوی دگه داشت، یا از مهمونی رفتن و عیدی گرفتن و مهمونی دادن ما و خلاصه مراسم دوازده بدر با پدرجونو مادرجون ، عمو و عمه هات و ... تو باغ (به صرف نهار و عصرونه و ...)و سیزده بدر تو باغ پدرجون با خاله و دایی و ...
دخترم!
خیلی دیر اومدم، نه اینکه تنبل باشم، اینقدر سرگرم شده بودم که اصلا نفهمیدم زمان چطوری گذشت و یهو شد ١٤ فروردین. ولی خوب این چند روزه سعی میکنم برات از تعطیلات عید بگم و لحظه لحظه کنار هم بودن. خیلی خوش گذشت، البته تو یکم زیاد به وجود من عادت کردی ، این چند وقته تعداد ماما ماما گفتنت خیلی زیاد شده و هر بار که منو صدا میزنی ، از خوشحالی ضعف می کنم. قربون ماما گفتنت برم که منو کلافه می کنه.
تازه یاد گرفتی اگه من تو آشپزخانه باشم و تو رو با اسباب بازیهات تنها گذاشته باشم، صدام می کنی و یواش یواش خودت رو میندازی زمین و یه لبخند خوشگل مامانی دل بسوزون (که اونم آخرین روز پارسال-٣٠اسفند- یاد گرفتی) میزنی که من بپرم بغلت کنم.
قربون این سیاست انگلیسیت برم.



سلام مجدد بعد از تاخیر دو هفته ای
