به افتخارِ ....!!!
بعضی وقتها ، از آن وقتهایی که لبخندِ نگاهت با بغضِ گلوگیرِ درونت یکی نیست و نگاه هایت را می دزدی تا دستت رو نشود؛
از آن وقت هایی که احوالپرسی همه را با خوبم، خدا را شکر جواب میدهی و ته ِ تهِ دلت می داند که واقعیت با گفته هایت فرسنگ ها فاصله دارد؛
از آن وقت هایی که سنگِ صبورِ همه ی دردهای بزرگ و کوچک ِ اطراف و اطرافیانت می شوی و لب به گله نمی زنی؛
از آن وقت هایی که گفته ها و ناگفته های دلت در گلویت رسوب می کنند و بلعیدنشان غیر ممکن است؛
باید مکث کنی، باید فکر کنی، به همه ی آنهایی که وسعتِ دلشان گنجایشِ شنیدنِ جنسِ بد را ندارد چه برسد به ظرفیتِ حفظش! به آنهایی که برای رها شدن از آنچه گرفتارش شدند، باز هم دست و پا می زنند و بیشتر و بیشتر در غلطی ِتصوراتشان غرق می شوند! به آنهایی که غمِ عمده شان مدلِ لباسهایشان است! آنهایی که به افتخارشان دلت می شکند، بغضت جاری می شود و دعاگویشان می شوی.
همین ها باعث می شود قدر بدانی، داشتنِ خواهری را که دیر به دیر کنارِ حرفهایش می نشینی! خواهر شوهری که بعد از سال ها با هم برای خرید راهیِ بازار می شوید! مادری که از آزارِ عزیزانش آه از نهاد می کشد! و دلی که سنگ صبور می شود برای روز مبادا....
همان وقت نوشت:
- اوایل این هفته دلگیر شده بودم، زیاد!!!! از حرف نزده ای که دست به دست چرخیده بود و به من رسید با شاخ و برگ ِ بسیار!!! همین سطرها آرامم کرد. به افتخارِ افتخار ....



به افتخارِ ....!!!
